Saturday, June 10, 2006


"راز"








"مكان"

مدتها پيش مجيد شفيعی در وبلاگ بهار خواب گزيده هايی از كتاب" مفهوم سكونت" را ارائه داده بود كه نگاه خود را با او در ميان گذاشتم :

اگر از مکان دریافتی فیزیکی داشته باشیم ممکن است صدها بار به آن بازگشت نماییم ولی هیچیک از بازگشتها تاثیر روانی وروحی یکسانی بر جای نخواهند گذاشت"
از کتاب ِ مفهوم ِ سکونت: نوشته کریستیان نوربری شولتز
با ترجمه : محمود امیر یار احمدی
برگرفته از وبلاگ مجيد شفيعي


يكي از دلايل را می دانم كه تغيير ماست.ماييم كه تغيير می كنيم اگر چه اندك و هر بار با چشمانی تازه، وام گرفته از همان لحظه يا دورهای دور يا هر چيز ممكن ديگر؛به آن مكان چشم می دوزيم يكی ديگر شايد حضور انرژی های گوناگونی ست كه در آن مكان انباشته است و اينبار با بار قبل متفاوت است.انرژی هايی رقيق و شفاف يا سنگين.ديگر، زوايای گوناگون آن مكان است كه هر بار از گوشه ای ،انحنايی،دريچه ای با ما ارتباط می گيرد يا ما با آن.حالات گوناگونی كه در هر بار ما را در بر گرفته نيز موثرند چون حزن،شعف،جسم، جسم عاشقانه،جان و...
همراهانمان هم از عواملی ديگرند،چقدر نقاط مشترك در رسوخ كردن در روح و جسم آن مكان داشته باشيم آنچه كه در محدوده ی تجربه ی من است (در بازديد از مكانهاي تازه يا آثار باستاني)و اكنون به خاطر می آورم به اين عوامل بستگی دارد و اين گونه است كه مكان رازی می شود كه در لحظه هايی توان گشايشش را داريم.دلبری كه كرشمه می كند و تنها چشمان عاشق آن را در می یابد.فكر می كنم مكان را نيز زبانی ست و گوشی و چشمی.كلمه های كوير متفاوتند از كلمات دريا و هر دو از جنگل و كوه.كلمات يك اتاق چهارگو‌ش با سقفی كوتاه حرفی ديگر دارند با اتاقی با سقفی بلند.محيط های دوار با سقف های گنبدی حالتی ديگر در ما بوجود می آورند تا سقف هايی سه گوش و نوك تيز.كافی ست تعمق كنيم،بشنويمشان و ببينيم كدام ما را طلب می كنند و ما كدام را .بناهای گوناگون با رنگهايی كه در بردارند،خاكی يا رنگين كمان تر از رنگهای رنگين كمان،فيروزه ای يا سرخ،سبز يا سفيد،خاكستري يا سياه و صدها گونه ی ديگر احساسهای گوناگون را در ما بر می انگيزند.انگار هر كدامشان نتی از ساز درونمان را مي نوازند،كافیست گوش بسپاريم تا دست هايی كه در پس هزار سال،كمتر يا بيشتر؛هستی اش را با بنا تقسيم كرده؛بنوازدمان.يا چون نقاشان چينی آنقدر درون خويش را صيقل دهيم تا تنها عكس نقاشی ها و بنا در درونمان تاب خورد.با هرچيز در اين هستی توان گفتگوست،معاشقه و هزاران چيز ديگر كه بدترين آن جنگ است. يكی از بی نظيرترين خاطراتی كه دارم از گنبد قابوس در حوالی گرگان است.اگر درست گفته باشند بلندترين گنبد روی زمين است.وقتی در مركز دايره روی زمين می ايستی و به سقف چشم می دوزی،چيزی شبيه چشم عقاب می بينی و صدا چنان با اين مكان، زيبا می آميزد و معاشقه می كند؛چنان می رقصد و اوج می گيرد و فرود می آيد و در هر فراز و فرودی طنين های گوناگون به هم بوسه می زنند كه ديگر آرام آرام هيچ چيز نيستی،هيچ جز صدا...تنها صدا كه اوج می گيری و،بالا،بالا،بالا تا نهايت اين گنبد.دوار و عمود و هر آن كس كه می شنود ديگر هيچ چيز نيست،هيچ ؛جز گوش؛تنها گوش...
كم می شود تجربه ی چنين سبكبالی و وقتي شد تنها خاطره اش قادر است روحی دوباره در كالبدی نيمه مرده بدمد،اغراق نمی كنم...
سكوي دايره شكل ديگری در بيرون اين معماری در فاصله ی چند متری ست كه چنان از پيچيدگی های رياضی بر خوردار است تا گونه اي در مقابل درب اين گنبد قرار گيرد،كه در محيط كاملا باز صدا برای خود فرد و اطرافيان نزديك او ،اكو به گوش برسد.می توان آهنين رفت و هيچ چيز نشنيد و نديد و تنها از نظر كمی به تعداد مكانهای بازديد شده افزود،می توان گونه ای ديگر نيز بود،آيا ما انتخاب می كنيم؟ نمی دانم
.
*** *** ***

از داشته هايی كه به انسان حس امنيت می دهد مسلما مالكيت بر زمين يا مكانی برای زندگی ست.انگار ريشه می بندی در زمين و با لذت و آسودگی خاطر به جوانه و شكوفه دادنهات مي انديشی.يكی از دغدغه های زيستنت را پشت سر می گذاری اما اينكه اين مكان برای زندگيت چقدر پاسخگوی نيازهای درونی توست،كمتر كسی ست كه به آن توجه داشته باشد.يونگ روانكاو سوئيسی از استثنا افرادی بود كه عميقا به اين بخش پرداخت به گونه ای كه منزل مسكونی او به گفته ی خودش برای نسل هاي گوناگون اجداديش نيز مكان آسايش بود.يعنی بخشی از خانه ی وی ارتباط مستقيم با ناخود آگاه جمعی او داشت.از برق و تلفن و تكنولوژی عصر او خبری نبود.او باور داشت انسان و روان او بسيار قديمی تر از آنست كه خود می پندارد .
باور دارم پرداختن به لايه های درونی ما كه با قدمت ناخودآگاهمان چه جمعي و چه فردي ارتباطی تنگاتنگ دارد نحوه ي زيستن امروزمان را با تعمق بيشتری رقم خواهد زد.

16 Comments:

Blogger اثر- دفتری ویژه فرهنگ و نقد فرهنگ said...

(خانه گرد آورنده خاطرات ماست . خانه طلب آرامش است. بازگشت به گوشه ای امن و دنج. سهم ماست از جهان.
خانه حس می شود. ابزار حسی است، چون پناهگاه ماست، یگانه گوشه امن ما، گرد آورنده خاطرات ما.) همه می پندارند که خانه ما را از سرما امن می دارد، اما خانه با سرما دوست است، همه چیزی از خاطره خانه به حسی از سرما درهم می شود، خانه حفظ سرماست، و هر خانه گوشه های سردی دارد که تو را می ایستانند تا فکر کنی.
آدمها سردشان می شود، چون برای زندگی روی زمین، سرما شرطی است ضروری، چون هر تصویر آن ها از آسمان با سرما یکی است.، چون خانه ها را در مسیر بادها می سازند، تا چیزی از سرما را حفظ کنند. همواره کنجی دنج در هر خانه می توان یافت که سرد باقی مانده باشد.
در «پاریسِ تگزاس»، مرد می خواهد به زمینی باز گردد، که آنجا بار نخست، پدر و مادرش بهم عشق ورزیدند. آنجا که نطفه او شکل گرفته است.
در «جانی گیتار»، جانی می خواهد به خانه بازگردد. دن کیشوت مردی است که به خانه اش باز می گردد، اما خانه دیگر از آن او نیست. خانه انگار رازیست در سینما و ادبیات و در هستی ما...و پیوند یافته است با سرما و مرگ.

9:05 PM  
Blogger اثر- دفتری ویژه فرهنگ و نقد فرهنگ said...

ممنون فریبا ی گرامی،
چه زیبا نوشته ای. مطلبی است که انسان را به فکر وا می دارد. این نوشته های کامنت قبلی هم از بابک احمدی است، درباره نسبت سرما و خانه و راز خانه.
با تشکر از تو.

9:07 PM  
Blogger Fariba Shadkohan said...

سلام.مرسی شاهرخ جان از بعدی كه به خانه پرداختی.خيلی جالب بود."همواره کنجی دنج در هر خانه می توان یافت که سرد باقی مانده باشد."

12:33 PM  
Blogger Fariba Shadkohan said...

و ديگه اينكه شاهرخ عزيز بدون اقتصادي مطلوب چنين چيزی ممكن نيست.( داشتن خانه ای چه از بعد روانی آنگونه كه می خواهيم و چه از بعد شكل و ظاهر و...)

12:28 PM  
Blogger اثر- دفتری ویژه فرهنگ و نقد فرهنگ said...

سلام فریبا جان،
حق با تو است.گاه فراموش می کنیم این واقعیت تلخ را، که اگر پول در حساب بانکی داشته باشیم. قدرت اجتماعی و رفاه و آسایش را در چنگ داریم. من در این ۴.۵ سالی که از بودنم در آلمان می گذرد. به جز اردوگاههای پناهندگی، در خانه های اجاره ای مختلفی بوده ام. چقدر سخت است هر بار اسبابهایت را، خاطراتت را و همه لحظات بودنت در یک خانه را، با خودت به جایی دیگر بکشانی. مثلی است آلمانی، که می گوید:« هر جابجا شدنی، یک مرگ است ». منهم این روزها به دنبال یک آپارتمان جدید هستم. این دفعه اما، با یک قرارداد نامحدود زمانی. امیدوارم که اگر آپارتمان جدید را پیدا کردم و در آن جا گیر شدم، اسباب کشی بعدیم به گور باشد.

3:52 PM  
Blogger اثر- دفتری ویژه فرهنگ و نقد فرهنگ said...

salam Fariba,
man nemidoonam ke chera payame ghablie man 3 bar amade ast!
aghar momken ast an 2 taye ezafe ra pak kon.
emshab delam besyar gherefte bood wa cheghadr hawase shenidane Tasnife "Ghol chehre " ra dashtam. wa peydayash kardam:

http://www.tahrir.blogfa.com/post-69.aspx

11:42 PM  
Blogger Fariba Shadkohan said...

شاهرخ عزيز سلام و تشكر.از تصنيفها و آوازهای دلشدگان همه اش را دوست دارم.مخصوصا آواز شوشتری"پاسبان حرم دل..."و گلچهره هم كه جای خود داره، خيلی ممنون...ببخش صبح فرصت نشد تشكر كنم. امروز اولين بار بود كه با شنيدن تصنيف گلچهره بغض و اشك سراغم اومد.

12:11 AM  
Blogger اثر- دفتری ویژه فرهنگ و نقد فرهنگ said...

سلام فریبا عزیز و مهربان،
درست می گویی، پاسبان حرم دل بسیار زیبا است. من اطلاعات علمی و دانش تئوریک از موسیقی سنتی متاسفانه خیلی کم دارم. به همین دلیل بیشتر برخوردم «حسی» است. حقیقت بسیاری از کارهای شجریان را دوست ندارم، شاید به این دلیل که چندان از صدایش (جنس آن) خوشم نمی آید. این گلچره اما استثنا است. من صدای مثلا بنان را خیلی خیلی دوست دارم، با آوازهایش ساعتها گریسته ام. از صدای قوای دیوانه می شوم. یک کار دارد قوامی با پیانو محجوبی(عجب پیانو نوازی بود!)، بنام قول و غزل که این شعر را می خواند:«ما نقد عافیت به می ناب داده ایم خار و خس وجود به سیلاب داده ایم». این کار دیوانه می کند مرا. در صدای خوانساری حزنی هست که دوست دارم. جنس صدای ایرج زیباست. روح انگیز، تاج، و و و. موسیقی سنتی، عالم عجیبی است. با خلوت و درون و دل سر و کار دارد. دوستی داشتم، که عاشق موسیقی سنتی بود. هر وقت منزل بود،‌ صدای شجریان از خانه اش بلند بود...زن آلمانیش طلاقش داد،زن بیچاره اش می گفت، این موسیقی شما، شبیه به موسیقی فیلمهای وحشتناک است!آن شبی که فردایش دادگاه داشت به من زنگ زد و گفت بیا تا «همایون مثنوی» را گوش کنیم! راستی من از تار نوازی لطفی چندان خوشم نمی آید. منظورم این عرفان بازیهایش است! تار نوازی ۲۰ سال پیشش را ترجیح می دهم. تار بیگچه خانی و لطف الله مجد را بسیاردوست دارم.

12:14 PM  
Blogger اثر- دفتری ویژه فرهنگ و نقد فرهنگ said...

من هیچ تعصبی به موسیقی سنتی ندارم. به سادگی عاشق(بی تعصب و تندروی) آن هستم. به گمانم قابل قیاس است با خطاطی، هر دو مملو از ظرافتند و نیاز به خلوت و دل دارند. به گمانم اگر کسی می خواهد آنرا سنجش کند، می بایست همه ابعادش را بسنجد. مقایسه اش با موسیقی پلی فونیک و سمفونیک به گمانم راه به جایی نخواهد برد. موسیقی سنتی ایرانی ، برای من زیبائیش در همین تک آوایی بودن آنست. هیچ ادعای جهانی بودنش را هم ندارم.اینرا هم می پذیرم که بار دراماتیک آن پائین است و با بسیاری نمی تواند ارتباط برقرار کند. قرار هم نیست که بخواهد با همه ارتباط برقرار کند. در جهان صدها سبک و سیاق از موزیک وجود دارد، و یکی از آنها موسیقی سنتی ایران است. (بر پایه بداهه و تک آوا)، حقیقت درکش هم کار هر کسی نیست چه که آدم اهل دل می خواهد.

12:37 PM  
Blogger اثر- دفتری ویژه فرهنگ و نقد فرهنگ said...

فریبا از مرگ و پیر شدن خیلی می ترسم، برای مرگ آدمها خیلی ناراحت می شوم.
این دو عکس فریدون مشیری را با آن چشمان ناز و قشنگش با هم مقایسه کن:
http://www.fereydoonmoshiri.org/images/fmpcal11.jpg

http://www.fereydoonmoshiri.org/images/fmpcal27.jpg

مرگ چه بی رحم است!
هانا آرنت، فیلسوف زن آلمانی می گفت:«بهترین آرزو در هر حق هر کسی، اینست که بخواهیم جوان بمیرد». جوان مردن، در اوج قدرت و سلامتی و نشاط

12:49 PM  
Blogger Fariba Shadkohan said...

شاهرخ عزيز به نظرم می رسه يك عالمه حرف دارم در مورد گفته هات.شايد بخش بخش واردش شدم...

2:10 PM  
Blogger Fariba Shadkohan said...

از آخر شروع می كنم؛مرگ!
داده هایی حكايت از اين واقعيت دارند كه آغاز دهه ی سوم زندگی تا رسيدن به چهارمين يكی از سخت ترين مراحل برای پذيرش از دست دادن طراوت و شادابی و جوانی چهره است.هر خطی،افتی ؛هراسی را همراه داره،انگار ناپايداری هستی به شكل ملموس تلنگر آغاز می كنه.گروهی كه با تحقير تن با سنديت ناپايداری اون اين درد را بی حس می كنند و يا حس دردی ندارند چون از ابتدا تعلق به اين تن را جدی نگرفتند.گروهی هم با كمك مدرنترين جراحی ها اين واقعيت را انكار می كنند.به نظر من هر حسی از آنجا كه موجوديت داره،كاملا جديه و در خود حامل شعوری كاملا منحصر به فرده كه می تونه برای حتی نزديكترين انسان پيرامونی قابليت كامل درك را نداشته باشه.برای همين هم كسی در خط به خط جاده هاي چهره دنبال جای پای كوليان و عابران بی نشان می گرده و به اونها می باله و گاه كسی می دونه كدام خط هديه ی كدام دوست يا كدام حس درونی ست .گاه كسی هم از اين جاده ها برای عبور به مرحله ای كاملا متفاوت استفاده می كنه.خود من هم با اين هراسها مواجهم و گوناگوني برخورد هر كسی با اين پديده هم كاملا برام قابل دركه.براي همين هم دلم می خواد اين لحظات غير قابل بازگشت را با نهايت حس زيستنم زندگی كنم و وقتی هم كه از دست دادمش مسلما وارد مرحله ی ديگری از فلسفه ی زيستنم خواهم شد.

2:41 PM  
Blogger Fariba Shadkohan said...

به نظر من گفته ی هانا آرنت به شكل شخصی قابليت پذيرش داره اما عموميتش برام قابل پذيرش نيست.انسان علی رغم اينكه جسمی خاص را فقط يكبار تجربه می كنه و ارج گذاری به اين تن مهمه اما فقط اين جسم نيست.توصيف بعضی ها از مرگ عزيزانشون اين هست كه چقدر با اون جسم مرده احساس بيگانگی می كردن.عناصر قابل لمسی از موجوديت اون فرد با مرگش ناپديد شد.و ديگه اينكه ما بعد از مرگ عزيزانمون باز هم به اونها عشق می ورزيم،صميمانه و با دلتنگی.و در اينجا به جسم و جوانی و پيری مرتبط نيست.يادم هست كسی می گفت:_وقتی شكوفه ای به زمين افتاد،تكامل يافته ی خودش زيست و چيده شد و وقتی ميوه ای كال از درخت افتاد باز هم تكامل يافته ی خودش بود و اونوقت هم كه رسيده و قابليت خوردن داشت... تنها بايد تلاش كرد آفت زده ی خود نبود.اينكه آفت زدگی را چه تعريف كنيم هم بحث مفصليه اما در يك تعريف كوتاه شايد بشه گفت:هماهنگی با درون خود در جهت رشد.
در اين لحظه به افراد پيری فكر می كنم كه به فرض در آمريكا با وجود داشتن پول و رفاه و عدم نياز مادی به ديگران و همينطور منشی های شخصی برای ضبط و ربط ؛خودشون را از آپارتمانهای بلند پرتاب می كنند.
آيا پيری خود پديده ای ست غير مصرف و پوچ؟(كه من اينطور فكر نمی كنم) يا دنيای مدرن در برخی از راه حل هاش بايد عميقتر نگاه كنه.نياز به عشق نه از روی ترحم،نياز به حس مفيد بودن و...برای اين نيازهای معنوی در بخشهای عملی چه راه حلهايی را پيشنهاد می كنه؟

5:36 PM  
Blogger اثر- دفتری ویژه فرهنگ و نقد فرهنگ said...

سلام فریبا جان
ممنون از نوشتن نظراتت. پیداست که به موضوع و پیر شدن عمیقا فکر کردی و درگیری ذهنی ات بوده است.
با دقت می خوانمشان

6:42 AM  
Blogger اثر- دفتری ویژه فرهنگ و نقد فرهنگ said...

سلام ظاهرا در کامنت قبلی یک کلمه را تایپ نکردم.
منظورم موضع مرگ بود و پیر شدن و گذر زمان

6:44 AM  
Blogger Fariba Shadkohan said...

راستی شاهرخ از پير شدن گفتی من انكار نمی كنم كه شديدا دلم می خواست سن ٢٥ تا ٣٥ سالگی را بارها تكرار می كردم و هر وقت كه سير مي شدم وارد مرحله ی بعد می شدم به جبران سالهای سرگردانی چه از جانب خودم و چه جامعه.من گاهی چنان به لحظه های كودكيم نزديك می شم كه شايد بتونم باور كنم الان در آيينه ٥ سالگيم را مي بينم و يا بالاتر...١٧ سالگی.
ندای درونم برای هدفی كه دارم مثل نور شمع در گذرگاه باده حداقل در همين لحظه كه به نظرم دور می رسه و بعيد و تا وقتی احساس به چنگ آوردنش را نداشته باشم،مطمئنا در دايره ی پوچی و افسردگی مقيم خواهم بود.

12:45 AM  

Post a Comment

<< Home