Friday, March 24, 2006

امشب جانی دوباره گرفتم با اين شعر فريدون مشيری كه همه با آن آشناييم

"غنچه های نیمه باز"


بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی ست

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ


فریدون مشیری
بر گرفته از سياه مشق ( دوستدار وطن)

1 Comments:

Blogger Shadow of Hope said...

با شعر های فریدون بزرگ شدم او رفت و من هنوز پس از سالها وقتی دوباره آنها را می خوان همان احساس دوران نوجوانی بهم دست می دهد

10:35 AM  

Post a Comment

<< Home